پرسش 9

ممنون از نظرتون
واقعا برام سخته که نزدیکترین شخص توی زندگیم نمی تونه درکم کنه،در ادامه همون مسئله :چند روز قبل همراه 2 نفر از دوستانم به یک برنامه 3روزه دوچرخه سواری رفتیم که واقعا برنامه مهم ،سخت و مهیجی بود و به نوعی شاید بشه گفت کمتر کسی بتونه با دوچرخه اون مسیر رو بره و شاید کمی افتخار امیز و باعث غرور هم بشه به هر حال خانمم که نمی تونست با دوچرخه بیاد اما می تونستم جوری برنامه ریزی کنم که اون هم همرا دوستان دیگرمون با ماشین بیاد و قسمت هایی از سفر رو با هم باشیم و بهش گفتم اما نیومد.و با حالت نیمه ناراضی و ناراحت قبول کرد من برم.توی اون 2 یا 3 روز چند دفعه زنگ زد و اما اصلا ازم نمی پرسید برنامه چجوریه؟خوبه؟بده؟ خوش میگذره؟از کجا به کجا رفتید؟مناظرش چطوره؟و.... فقط می گفت کی میاید؟زود بیای؟چرا اینجوری؟و... و صرفا از روی وظیفه زنگ میزد و حال می پرسید طوری که دوست نداشتم دیگه زنگ بزنه.خلاصه با اینکه میتونستم یه روز بیشتر بمونم و دوستان هم خیلی اصرار کردند که ادامه بدیم و بیشتر لذت ببریم من قبول نکردم و سر موعد مقرر برگشتیم .اما با برخورد سرد و افسرده زنم مواجه شدم طوری که شب ساعت 11 که رسیدم و رفتم دنبالش از خونه مادرش بیارمش توی ماشین بجز سلام علیک چیزی برای گفتن نداشت!الان چند روز گذشته و حالش کم کم خوب و عادی شده اما دورترین دوستانم که از برنامه خبر داشتن در موردش ازم پرسیدن اما زنم هنوز یک کلمه نپرسید کجا رفتید؟چطور بود؟ حتی ازم نخواسته عکس هایی که گرفتیم رو ببینه .عکسهایی که وقتی به دوستانم نشون دادم کلی به به و چهچه کردن و لذت بردن و من و خوشحال کردن.و این واقعا برام عذاب آوره و این و برام ثابت می کنه دوست نداره من خوش باشم و نوع دوست داشتنش الکی و برای من جالب نیست.و مجبور میشم به چیزهایی فکر کنم که نباید...به اینکه چرا باهاش دارم زندگی میکنم؟جوابهای زیادی برای این سوال میاد توی ذهنم.شاید برای اینکه چون میدونم اگه ولش کنم ممکنه داغون بشه و ضربه جبران ناپذیری بخوره و به لحاظ وجدانی نمی تونم.شاید برای اینکه دوست ندارم تنها بشم.شاید واسه اینکه توی خونه داری زنه خوبیه و کم کسر نداریم.نمی دونم....اما اگه به عقب میرفتم هرگز ازدواج نمی کردم.یه نکته دیگه اینه که با وجود اینکه من با بچه دار شدن کاملا مخالف هستم و اصلا نمی تونم با هاش کنار بیام و  اون سبک زندگی رو نمی تونم تحمل کنم اما بخاط اینکه اون دوست داره و نمی خوام محرومش کنم و زندگیمون خراب بشه موضوع به این مهمی رو قبول کردم و زیر باز مسئولیتی رفتم که تا آخر عمرم باید با هاش بسازم اما بخاطر اون قبول کردم .هنوز موفق نشدیم اما داریم روش کار می کنیم و من دعا میکنم هیچوقت موفق نشیم و این اتفاق نیافته.
ببخشید که طولانی شد
اما این حرفها رو باید به یکی می گفتم
ممنون

پاسخ 9

سلام مجدد

ناراحتی تان کاملا قابل درک است.
 او شما را دوست دارد و این از حساسیت های اشتباه هست که رفتارهای اینگونه بروز می شود.
در هرصورت خوشحالم که حرفهایتان را نوشتید و امیدوارم این درددل ها را با دوستان خود نکنید که راهکار اشتباه بدهند.
و بدانید که با سیاست گذاری های درست میتوان این مشکلات را کمرنگ کرد.
امیدوارم اجازه ندهید این مشکل،  عشق و زندگیتان را نابود سازد.
به هر روی ما همیشه با آغوش باز سخنانتان را پذیرا هستیم. اما تا زمانی که کامل شرایط را بررسی نکنیم نمیتونیم راهکار ارائه دهیم و صرفا سنگ صبورتان هستیم.
امید است با مشاوره انفرادی به خود و زندگیتان کمک کنید.

مریم غفار | مشاور و روانشناس بالینی